شمارهٔ ۱۹۱۹
دلی دارم در او دردی و داغیکه یکدم نیستش از غم فراغی
به هر دل از دلم سوزی بگیردبسوزد چون چراغی از چراغی
ازین شکرلبان شمع صورتبه بازی سوختند هر طرف لاغی
شکافندم جگر، وز غمزه گویندجراحت را بباید کرد داغی
کم از نظاره ای، باری که هستتدمید سبزه ای بر گرد باغی
رقیب روسیه را کن ز خود دورخوی بلبل نیرزد خوی زاغی
بریزد آب خسرو چون نریزدکه گل حیف است در چنگ کلاغی