شمارهٔ ۱۵۹۳
میسر ار شود از چون تو نخل برخوردنز شاخ عمر توان میوه های تر خوردن
من از لب تو خورم خون، تو از دل و جگرمچه دوستی بود این خون یکدگر خوردن!
چو مفلسان هوسناک با تو چند از دوربه وهم خویش در اندیشه گل شکر خوردن!
گر این گل است، خود انداز خاک در دهنمکه تو به خوردن می، من به خاک در خوردن
غمت که لقمه جان است، کی تواند خوردشکم پرست که نشناسد او مگر خوردن؟
چنین که سرزده در کوی دوست رفتن ماستنه آتشیم بخواهیم تا به سر خوردن
به غمزه توکشان می برد دلم، ورنهکسی به خود نرود دشنه بر جگر خوردن
به جان پذیر نه از دیده زخم او، خسروکه عاشقی نبود زخم بر سپر خوردن