شمارهٔ ۱۵۹۴
چنین که بی تو زمان نمی توان بودننه مردمی بود از چشم ما نهان بودن
دمی به سوی من آی، ار چه عیب شاهان استبه کنج محنت درویش میهمان بودن
ز دیده گوهر و در بر درت فشانم، از آنکنه دوستیست به کوی تو رایگان بودن
صبور بودنم از دیدن رخت گویندچرا ز دیده نباشم، اگر توان بودن؟
ز سینه ام نه همانا برون روی همه عمرچنین که خوی شدت در میان جان بودن
ملامتت نکنم گر جفا کنی، زیراکرها نمی کندت حسن مهربان بودن
به بند سخت شدن، در شکنجه جان دادناز آن به است که در بند نیکوان بودن
طریق بوالهوسان است نی ره عشاقز عشق لاف، پس از فتنه بر کران بودن
مپرس قصه خسرو، چه جای پرس آن راکه حیرت رخت آموخت بی زبان بودن