گنج

شمارهٔ ۱۵۹۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اندیدن۹ بیت
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدنبه هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن
چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بودچنان جمالی وانگه به رایگان دیدن
رخش بدیدم و شد سرخ چشم من پیششبه شیر دیدم و خونم نمود آن دیدن
بسی زیان دل و جان به هجر او دیدمکه هیچ سود ندیدم از این زیان دیدن
تمام هستی من برد، گر کند نظرینخواهم آن همه را هیچ در میان دیدن
نگار من، زخم جعد یک گره بگشامگر که دل بتواند خلاص جان دیدن
کران گریه نمی بینم از غمت، وین سیلبه غایتی ست که نتوانیش کران دیدن
هزار خون به زمین ریختی، وگر گویمز شرم سوی زمین چیست هر زمان دیدن؟
چو در ببیند خسرو، گرش بریزی خونزهی محال که باز آید از چنان دیدن