شمارهٔ ۱۶۷۲
گر نه کمند بلاست بر دل عشاق توبهر چه نازی کند زلف تو بر ساق تو
تو که به غلتاق تنگ چست در آمد تنتپرده دل را درید رشک بغلتاق تو
بو که بیاید ز تو شستن نعل سمندپای بزرگان گرفت گریه عشاق تو
گریه کنم تا مگر ز ابرو اشارت کنیلیک ز باران من غم نخورد طاق تو
پیش تو مردن مرا چون نگذارد رقیببهر چه باری زید خسرو مشتاق تو