گنج

شمارهٔ ۱۶۷۱

پرده صبرم درید غمزه دلدوز توزهره من آب کرد عشق جهانسوز تو
من که سحر هر شبی دم نزنم تا به صبحترسم روشن شود مهر دل افروز تو
رنگ گل عارضت روز به روز است نوخارکشی را چه رنگ از گل نوروز تو
هندوی چشم ترا غارت ترکان چیننیکویی آموخته است زلف بدآموز تو
تا تو بر اهل صواب تیر زنی بی خطاهست کمان بلند ابروی کین توز تو
خسرو بیچاره کرد وقف هوای تو دلگر چه پی جانست گرد غمزه دلدوز تو