گنج

شمارهٔ ۸۳۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رنبود۹ بیت
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبودمن بودم و دو محرم و یاری دگر نبود
می رفت آن سوار و بر او بود چشم منمی شد ز سینه جان و در آنم نظر نبود
سوز دلم بدید و ز چشمش نمی نریختاین یار خانه سوخته را اینقدر نبود
دیوانه کرد عاشقی و بیدلی مرایارب، دلم که برد، کجا شد، مگر نبود؟
خوش بوده ام که با تو نگاهی نداشتمباری ز آب دیده ام این درد سر نبود
دوش آمدی و معذرتی گر نکردمتمعذور دار از آنک ز خویشم خبر نبود
بر من ز روزگار بسی فتنه می گذشتچشمت بلا شد، ارنه به جانم خطر نبود
پیوسته روز غمزدگان تیره بود، لیکاز روزگار تیره من تیره تر نبود
خسرو ز بهر عشق گذشته چه غم خوری؟چون رفت، گومباش، اگر بود و گر نبود