شمارهٔ ۵۵۰
کسی کز عاشقی بیزار باشداگر طاعت کند بیکار باشد
مفرح خاطری کازار بیندمبارک سینه ای کافگار باشد
دلی کز نیکوان دردی نداردچو سنگی دان که در دیوار باشد
وگر عاشق هوای نفس جویدسگی اندر پی مردار باشد
قلندر گر شراب تلخ نوشدبه از صوفی که حلوا خوار باشد
جگر خواری کن آنجا، گر توانیکه مهمان شکر بسیار باشد
تو خفته، حال بیداران چه دانی؟کسی داند که او بیدار باشد
غلط کردم، ستم می کن که خوبیترا از داد کردن عار باشد
نوازش کن که خسرو عاشق تستکه آسانش کشی، دشوار باشد