شمارهٔ ۱۲۱
شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکبمگسی نیز نخواهم که کند سایه بر آن لب
منم و قامت شاهد، برو ای خواجه مأذنتو در مسجد خود زن و الی ربک فارغب
سر درویش بدارد خبر از تاج سلاطینبه رهی کان پسر آید سر ما و سم مرکب
به کرشمه سر ابرو مکن از بهر خدا خمکه ز محراب تو بر شد به فلک نعره یارب
لب لعل تو به هنگام شکر خنده پنهانز پی بردن دلها چه فسونی ست مجرب!
مکن، ای شیخ، نصیحت که مکن سجده بتان راچو بود مذهب ما این، نتوان گشت ز مذهب
به خیال سر زلفت خبر از خواب ندارمچه درازست شبم، وه که سیه روی چنین شب
اگر این سوخته گوید سخن بوس و کناریمکنش عیب که هست این هذیان گفتنش از تب
که بود خسرو مدبر که دهد سر به تو باریبه سر کنگر زلفت سر پیران مقرب