گنج

شمارهٔ ۹۳۵

اگر ز پیش برانی مرا که بر خواندوگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
به دست تست دلم حال او تو می دانیکه حال آتش سوزنده شمع می داند
برفت آنکه بلای دل است و افت جانمگر خدای تعالی بلا بگرداند
چه اوفتاد که آن سرو راستین برخاست؟خیر برید به دهقان که سرو بنشاند
چراغ مجلس روحانیان فرو میردگر او به جلوه شبی آستین برافشاند
تحیتی که فرستاده شد بدان حضرتگر این مقوله نخواند، درو فرو ماند
سرشک دیده خسرو چنین که می بینماگر به کوه رسد، کوه را بغلتاند