گنج

شمارهٔ ۹۳۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ونبجنباند۷ بیت
نسیم زلف تو دل را درون بجنباندبلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند
چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانببسا که سلسله های جنون بجنباند
یکی نمی زند و دل همی برد چشمتچو جادویی که لب اندر فسون بجنباند
بسوخت جانم و روزی دلش نشد که به دردسری به سوز من بی سکون بجنباند
بخفت بخت و فلک هم نه مهربان که گهیز خواب پهلوی بخت نگون بجنباند
میان خلق مگیرم که ناله ای دارمکه دردهای کهن از درون بجنباند
تو پا به هوش نه، ای مست نازپروردهکه عرش را دم خسرو ستون بجنباند