گنج

شمارهٔ ۹۳۳

اگر نسیم صبا زلف او برافشاندهزار جان مقید ز بند برهاند
منش ببینم و از دور رخ نهم بر خاکمرا ببیند و از دور رخ بگرداند
قد خمیده خود را همی کنم سجدهازان جهت که به ابروی دوست می ماند
اگر مراد تو جان است، کار جان سهل استچه حاجت است که چشمت به زور بستاند؟
بساز چاره بیچارگان خود امروزکه کار وعده فردا کسی نمی داند
ز روی دوست صبوری نمی توانم کردچرا که تشنه صبوری ز آب نتواند
کنون که کار من خسته از دوا بگذشتبگو طبیب مرا تا قدم نرنجاند