شمارهٔ ۹۵۷
سبزه ها نو دمید و یار نیامدتازه شد باغ و آن نگار نیامد
نوبهار آمد و حریف شرابمبه تماشای نوبهار نیامد
چشم من جویبار گشت ز گریهسرو من سوی جویبار نیامد
آمد آن گل که باز رفت ز بستانوه که آن آشنای یار نیامد
عمر بگذشت و زان مسافر بدخویک سلامی به یادگار نیامد
خوبرویان بسی بدیدم، لیکدل گمگشته برقرار نیامد
با چنین آه و اشک، چو بارانشاخ امید من به یار نیامد
آن صبوری که تکیه داشت بر او دلدر چنین وقت هیچ کار نیامد
خون دل خوردم و بسوختم، آریبر کس آن باده خوشگوار نیامد
آنچه از غم گذشت بر دل خسروهر کرا گفتم استوار نیامد