شمارهٔ ۱۷۵۶
چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمردهگل رخش ز خمار شراب پژمرده
شدند خوبان پژمرده زان جمال چنانکشود شکوفه تر ز آفتاب پژمرده
در آفتاب مرو ماه من که نآرد تابرخت که می شود از ماهتاب پژمرده
ببردی آب، همه گلرخان دو تا گشتندچو آن گلی که کشندش گلاب پژمرده
بدید نرگس بستان به خواب چشم تراشد از تحیر آن هم به خواب پژمرده
مرا بگیر چو گل لعل بر رخ از دم سردکه تو به توست همه خون ناب پژمرده
وصال خواست ز تو خسرو و جوانی یافتکه گشت غنچه دل زان جواب پژمرده