شمارهٔ ۱۷۵۷
مکش به ناز مرا، ای به ناز پروردهمریز خون مسلمان به جرم ناکرده
مرا بکشت لب جان ستان تو، هر چندمفرحی ست به آب حیات پرورده
ببخش قندی از آن لب که پیش از آن نامیدهم از خیال لبت وام کرده ام خورده
بترس از آنچه به شب یا به خواب کرده درازهزار کس به دعا دسبها برآورده
دریده پرده دل را فراق و جان ره یافتهنوز چند کنم پیش مردمان پرده
بدان که من ز شبیخون هجر جان نبرمچنین که صبر من آواره گشت در پرده
چه جای پند و نصیحت چو من ز دست شدمچه سود نعل زر اکنون که لنگ شد زرده
برآر یک نفس، ای صبح تیره، روز امیدمگر سفید شود این شب سیه چرده
به سر چگونه برد راه خسرو مسکینضعیف موری و بار فراق صد مرده