شمارهٔ ۸۴۸
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر ندادزان رو غباری از پی این چشم تر نداد
آمد بهار و تازه وتر شد گل و صبازان سرو نوجوان خبر تازه بر نداد
خوشوقت بادکش گذری هست از آن طرفهر چند دورماندهٔ ما را خبر نداد
من چون زیم که هیچگه آن نوبهار حسنبویی ز بهر من به نسیم سحر نداد
مردم ز بهر دیدن سیرش، دریغ داشتدستوریم همم ز پی یک نظر نداد
گفتم چگونه میکشی و زنده میکنی؟از یک جواب کشت و جواب دگر نداد
دل برد، گر نداد، نه جای شکایت استکالای خویش را چه توان کرد، اگر نداد
بگذار تا به قحط وفا جان دهم، ازآنکتخم وفا که کاشته بودیم بر نداد
دور از درت به کنج فراق تو بنده سربنهاد و آستان تو را درد سر نداد
نادیدنت بس است سزادیده را که اودر راه عشق توشهٔ ما جز جگر نداد
آمد به روی آب همه راز ما ز چشمما را کجاست گریه، خسرو که در نداد