گنج

شمارهٔ ۸۴۹

دل جز ترا به سینه درون جایگه ندادوین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد
آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخصد تشنه را بکشت که آبی ز چه نداد
صوفی که خاک نیست سرش در ره بتانگفتش به سر زنید که پیرش کله نداد
دیدن به خواب هست گنه، لیک دوزخی ستآن کس که در جمال تو داد گنه نداد
شرمنده از هلاکت خسرو مشو، چه شدیک جانت بیش داد، سه و چار و ده نداد