شمارهٔ ۸۵۰
دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستادخاطر به سوی لاله و سوسن نه ایستاد
دامن کشان به نازکشی تا روان شدییک پای اهل زهد به دامن نه ایستاد
عاشق جهان گرفت که تاب رخت نداشتبلبل به دشت رفت و به گلشن نه ایستاد
بین سخت جانیم که چسان می زیم هنوز؟تیر مژه به دل که بر آهن نه ایستاد
ای دیده، آب خویش نگهدار بعد ازینکاتش به ده رسید و به خرمن نه ایستاد
گویند منگرش، مگر از فتنه جان بریبسیار خواستم که دل من نه ایستاد
گویند منگرش، مگر از فتنه جان بریبسیار خواستم که دل من نه ایستاد
از آه بنده دیده همسایگان تهیکم خشک شد که دیده به روزن نه ایستاد
من جامه چون قبا نکنم کز فغان منیک جامه درست به یک تن نه ایستاد
خسرو به راه عشق سلامت مجو، از آنکتیغی ست این که بر سر گردن نه ایستاد