شمارهٔ ۵۶۲
دلی کو چون تو دلداری نداردبر اهل عشق مقداری ندارد
ز سر تا پای زلفت یک شکن نیستکه در هر مو گرفتاری ندارد
ندانم زاهدی کز کفر زلفتبه زیر خرقه زناری ندارد
کدامین گل به بستان سرخ رویدکه از تو در جگر خاری ندارد
دهان پسته ماند با دهانتولیکن نغز گفتاری ندارد
کسی کو روی تو دیده ست، هرگزنظر بر پند غمخواری ندارد
من از خمخانه دردی کشیدمکه آنجا محتسب کاری ندارد
که آب خوش خورد از عقل آن کسکه ره در کوی خماری ندارد
بیا و دست گیر افتاده ای راکه جز تو در جهان یاری ندارد
مگو کز هجر من چون است خسروامید زیستن باری ندارد