گنج

شمارهٔ ۱۹۹۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: هبستانی۷ بیت
گر تو یک ناوک از آن چشم سیه بستانیملک نه چرخ ز خورشید و ز مه بستانی
عارضت ماند در آبنوس جان ای سلطانچه شود گر نفسی عرض سپه بستانی
آن دلی کش همه خوبان نتوانند ستدتو از آن چشم سیه نیم نگه بستانی
بی گرو جان دهم و بوسه همی خواهم واملیک شرطی که یکی بدهی و ده بستانی
دیدنت شد گنهم منتهی بر دیده نهمگر کشی چشمم و انصاف گنه بستانی
جان دهم نه کنی ارزد نه یکی صد جان آنکه به صد ناز از آن گفتن نه بستانی
جان گریزانست ز خسرو اگر آن سو ای بادبگذری بوی از آن زلف سیه بستانی