شمارهٔ ۱۶۲۶
صد ره گذری هر دم بر جان خراب منرحمت نکنی هرگز بر چشم پر آب من
بر زد ز دماغم دود از شربت عشق، آریبی درد سری نبود مستی شراب من
هر چند دلم خون شد، سوزاک من افزون شدکشته نشد این آتش از آب کباب من
جانم به گداز آمد، کو آن همه عیش من؟شبهای دراز آمد، کو آن همه خواب من؟
چون گریه کند چشمم، ماتمکده ای بایدتا بر سر همدردان ریزند گلاب من
می سوزد دل تنگم، ای هجر، مگر زین سوبر بوی کباب آید آن مست خراب من
در دوزخ اگر سوزم، زین نیست مرا دردیهستی تو بهشتی رو، این است عذاب من
یک تار قبایم ده خلعت ز پی خسرودران نبود باری تشریف جواب من