شمارهٔ ۱۶۲۵
عیش من تلخ است ازان شکر لب شیرین سخنچون بخندد، ورچه باشد، هست در پروین سخن
مردنم نزدیک شد هنگام شربت دادنستکیست کارد یک سخن بر من ازان شیرین سخن؟
بو که بریم، ای صبا، از بهر من بهر خداگه گهی جاسوسیی کن، زو دمی برچین سخن
کاش بیدردان بدیدندی رخ زیبای یار!تا نگفتندی به طعن بیدلان چندین سخن!
ای که گویی «عشق چه بود»؟ باش تا از خون منبعد از آنت مرد خوانم، گر بگویی این سخن
عاشقی وانگه مسلمانی، ندانی، ای سلیمدوستی چون با بتان افتد، رود در دین سخن؟
بهترین روز آفتی می بینم از تو در جهانگفت من بشنو، مکن، جانا، بدین آیین سخن
جادوان را لب بدوزد سوزن مژگان تووه که پیشت چون برآید از من مسکین سخن
در هوای روی تو خون می چکاند از غزلخسرو رنگین سخن گر رنگ بازی زین سخن