شمارهٔ ۱۶۲۷
سواره اینک آن سرو روانم می رود بیرونبگیریدیش او، کز کف عنانم می رود بیرون
دعایی خوانش، ای زاهد که چندین خاطر خستهبه همراهی آن جان جهانم می رود بیرون
بدی گر گویمت، جانا، مگیر از من که مدهوشمنمی دانم که تا چه از زبانم می رود بیرون
به جانان گفتنم ناگه نخواهد رفت جان، یاربچه نام است این که هر بار از زبانم می رود بیرون؟
چه دل ها زان که خست این ناله های زار من، یاربجگر دوز است تیری کز کمانم می رود بیرون
دلیری می کنم پیشش که خواهم ترک جان گفتندل من داند و هم من که جانم می رود بیرون
عجب حالی که خالی می نگردد سینه خسروبدین گونه که این اشک روانم می رود بیرون