شمارهٔ ۱۸۲۰
ای مردم دیده نکوییشاد آنکه درون چشم اویی
من بی تو چگویمت که چونمبی من تو چگونه ای، نگویی
سیب ار چه تراست، آب او راچاه زنخ تو برد گویی
بر پسته لب تو تا نخندیداز پسته نرفت تنگ خویی
بر مشک دهی به خون گواهیگر طره خویشتن ببویی
گل پیش تو، گر به باغ رانیخیزد به هزار تازه رویی
دریاب که گوهری چو اشکمدر خاک نیابی، ار بجویی
من پای ز آب دیده شویمتو دست ز خون من نشویی
با این همه از تو چشم بد دورای مردم دیده را نکویی