شمارهٔ ۱۰۶۷
مهری که بود با منت، آن گوییا نبودآن پرسش زمان به زمان گوییا نبود
نامم که برده ای و نشانم که داده ایزان روزگار نام و نشان گوییا نبود
در گلشنی که با گل و مل بوده ایم خوشآمد خزان و بویی ازان گوییا نبود
اول که دیدمت ز سیه رویی آن نفسگوییا نشستم دل و جان گوییا نبود
یادی مکن به مردمی از بنده، پیش ازانگویند مردمان که فلان گوییا نبود
دی ناگهانش دیدم و رفتم که بنگرمدر پیش دیده نگران گوییا نبود
صد قصه داشت خسرو مسکین ز درد خویشچون پیش او رسید زبان گوییا نبود