شمارهٔ ۹۳۰
سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردددلم نماند که تیر ترا سپر گردد
بزن تو تیر که من آن سپر نمی خواهمکه دیده را ز رخت مانع نظر گردد
چو بر زمین گذری هیچ جانور نزیدولی به زیر زمین مرده جانور گردد
مخور فریب جوانی به حسن ده روزهکه آفتاب چو بر اوج رفت در گردد
تو برنگشتی، جانا که بخت پاسم دادمباد هیچ کسی را که بخت برگردد
خیال تست شب و روز چشم من، شک نیستکه گل فروش به گرد گلاب گر گردد
دلم به روی تو مستسقی است بر لب آبکه هر چه بیش خورد آب، تشنه تر گردد
چه تاب جرعه دردی کشان عشق آردتنک دلی که هم از بوی بیخبر گردد
ز دل چگونه فراموش گردد آنکه دمیهزار بار به جان خراب در گردد
نه آرزوست که خسرو به درد گرید، لیکچو دل بسوزد ناچار دیده تر گردد