گنج

شمارهٔ ۹۳۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ینگردد۹ بیت
چو نقش چشم توام در دل حزین گرددمرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد
ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشدکه با تو مردمک دیده همنشین گردد
شده ست خاک به کویت هزار عاشق بیشبدین هوس که ته پای بر زمین گردد
کجا سلامت دلها به کوی تو جاییهزار بار بلا گرد عقل و دین گردد
چه پرسیم غم شبها که چون رود تا روزتمام شب بدنش چون تو نازنین گردد
قبول تو نشود قطره های خون از چشماگر چه حقه من لعل راستین گردد
خیال بوسه همی گرددم به سینه، ولیکجاست بخت که اندر دلت همین گردد
شبی که خواهم دل را سبک کنم با خویشغم آیدم به دل و کوه آهنین گردد
در اهل شهوت، خسرو، مجوی عشق که عقلچو هست ذوق مگس گرد انگبین گردد