گنج

شمارهٔ ۱۸۱۵

بر لب اثر شراب داریوز غمزه خیال خواب داری
شب خسپی و ما کنیم فریادآگه نشوی، چه خواب داری؟
نارسته ز پوست می نمایدخطت که ز مشک ناب داری
در آب حیات غرقه شد خضرزان سبزه که زیر آب داری
تری خطت بجای خویش استهر چند بر آفتاب داری
لب از تو و دل ز من، خوشی کنچون هم می و هم کباب داری
خون ریز که گر بپرسدت کسدر هر مژه صد جواب داری
گفتی کنمت به غمزه بسملبسم الله اگر شتاب داری
گر کشتنی است بنده خسروبیهوده چه در عذاب داری؟