شمارهٔ ۱۸۱۴
دیوانه شدم ز یار بدخویبیگانه پرست و آشنا روی
دل بردن عاشقانست خویشمن جان نبرم ازان جفاجوی
از جعد ترش تن چو مویمدر تافته گشت موی در موی
پرسند نشان صبر، گویمگامی دو سه از عدم بر آن سوی
خواهم به درت روم به صد آهسوزم سر و پای خود در آن کوی
او گر چه به سوز من نبیندباری رسدش ز داغ من بوی
ساقی، به زکات می پرستاناز من به دو جرعه غم فروشوی
ای دیده، به سوز من ببخشایکامروز تراست آب در جوی
خسرو چو به نیک گویی تستیاد آر او را به گفت بدگوی