شمارهٔ ۱۶۵۸
آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال اووان خواب نازآلود بین، وین غمزه قتال او
یک تار مویش را صبا هر دو جهان گوید بهاهرگز بدین ندهم رضا گر من بوم دلال او
خنگش چو از جا در جهد هرگز نه پیشش سر نهدسبزه به خط خود دهد فتوای خون و مال او
گر در شکار آن کینه کش گاهی به میدان مست و خوشمسکین دل دیوانه وش سرگشته در دنبال او
گر می پرد این چشم تر کان رویش آید در نظربگذر، دلا، کاندر اثر خون می چکد از خال او
آه دل زارم کنون سوزان نمی آید برونکش داغها اندر درون گنجد، نگنجد حال او
در بند آن زلف دو تا دیوانه ام دایم، دلازنهار زنهار، ای صبا، گه گه بپرسی حال او
خسرو شناسد سوز من، و آن ناله دلسوز منزان کاگهست از روز من، شبهای همچون سال او