شمارهٔ ۱۱۰۴
ای شهسوار، دست به سوی عنان مبربر صید تیر مفگن و از خلق جان مبر
چون در شکار بر سر آهو گذر کنیچشمت بس است، دست به تیر و کمان مبر
در جعد چون کمند تو من صید لاغرمآزرده می شوم، به زمینم کشان مبر
دانی که چند دست دل اندر عنان تستآن دست نازنین، به دوال عنان مبر
چند از مه و ستاره تو تنها شنیده ایشرمی بدار و نام کسان بر زبان مبر
گفتی که نیست یاد منت، از خدا بترسبر من که سوختم ز فراق این گمان مبر
دل برده ای، بیا، شه مردم شکار، وهتن لاغر است طعمه زاغ استخوان مبر
سودی بکن، همین که بیایی به سوی منصبر و قرار خسرو مسکین زیان مبر
دل برده ای، بیا، شه مردم شکار، وهتن لاغر است طعمه زاغ استخوان مبر
سودی بکن، همین که بیایی به سوی منصبر و قرار خسرو مسکین زبان مبر