شمارهٔ ۱۱۰۵
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتردل نیست در جهان ز دل من فگارتر
می گوی تلخ از آن لب شیرین که زهر تستز آب حیات بر دل و جان سازگارتر
خلق از تو با کمال وفا با شکایتندمن هر چه بیش می کشیم شرمسارتر
پیش تو جان شکافم و باور نیایدتهرگز ندیده ام ز تو بی استوارتر
گفتم که هوشیار شو، ای دل، به کار عشقعقلم به گوش گفت ز من هوشیارتر
در عشق بدگوار بود پند دشمنانحقا که پند دوست از آن ناگوارتر
پرسی که چون نخست دلت بیقرار نیستگر باورم کنی قدری بیقرارتر
رخ هر چه بیش بر در تو می زنم به سنگبختم نگر که هست زرم بی عیارتر
هم خود برون برآر، چو خسرو بگویدتکاخر ز چیست چشم من سوکوارتر؟