شمارهٔ ۶۲۰
چند ز دور بینمت، وه که دلم کباب شدچند ز غصه خون خورم، وای که خونم آب شد
شورش بخت هست خود، خنده نمی زنی دگرچند هنوزت این نمک، چون جگرم کباب شد
دی که کله نهاده کژ، مست و خراب می شدیدر نظر که آمدی، خانه من خراب شد
سوخته بود دل ز تو حسن رخ تو شد فزونسوخته تر شود کنون، چون مهت آفتاب شد
رخت وجود من همه غارت فتنه گشت تاهندوی طره توام رهزن خورد و خواب شد
گر غم خویش گویمت، خشم کنی، چه حیله، چون؟قصه من ز روز بد در خور این جواب شد
خسرو خسته درد خود گفت شبی به مجلسیدیده روشنان همه غرقه به خون ناب شد