گنج

شمارهٔ ۱۵۴۴

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ن۹ بیت
خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببینور بایدت سرو روان، آن میر خوبان را ببین
ای دل، که هستی بی قرار، از بهر روی آن سوارار جانت می آید به کار، آن شکل جولان را ببین
ای بت پرست هند و چین، کز یاد بت بوسی زمینچندین چه گویی بت چنین، آن یک مسلمان را ببین
گم کرد، جانا، بر درت، هم جان و هم دل چاکرتدر گیسوی غدر آورت، این را بجو، آن را ببیبن
دیشب که می رفتی چو مه، می گفت با من دل به ره«گر جان ندیدی هیچ گه، اینجا بیا، جان را ببین »
دارم ز تو داغ کهن، ور نیست باور این سخنپیدا دل من پاره کن، وان داغ پنهان را ببین
بخرام همچون عاقلان، از بهر جان غافلاندر هم ز آه بیدلان، زلف پریشان را ببین
ای چون پری در دلبری، در حسن خود گشته بریخواهی سلیمان بنگری، بر تخت سلطان را ببین
می گوی هر دم، خسروا، سلطان مبارک را دعاور راست خواهی قبله را، آن قطب دوران را ببین