شمارهٔ ۱۵۴۵
خواب ز چشم من بشد، چشم تو بست خواب منتاب نمانده در تنم، زلف تو برد تاب من
فتنه چشم تو ستد خواب مرا به عهد توفتنه چو خواب کم کند، بهر چه برده خواب من؟
تشنه خون فتنه ام، بس که بخورد خون مندشمن آب دیده ام، بس که بریخت آب من
درد سریت می دهد گریه زار من، بلیخود همه درد سر بود حاصل این گلاب من
سوزش خود چه گویمت، بس که بگفت دمبدمآتش دل به صد زبان، حال دل کباب من
روز من از تو گشت شب، ور غم روشنی خورمآه جهان فروز دل، بس بود آفتاب من
در شب ماهتاب، اگر سگ همه شب فغان کندآن سگ بافغان منم، روی تو ماهتاب من
عمر شتاب می کند، وقت وفای عهد شدهست ز عمر بی وفا بیشتر این شتاب من
از تو همای کی فتد سایه بر آشیان ما!جغد به حیله می پرد در وطن خراب من
دی در تو همی زدم لب به جفا گشادیمبخت در دگر گشود از پی فتح باب من
بوسه سؤال کردمت، بوسه زدی به زیر لبگر نه من ابلهم، همین بس نبود جواب من
خسرو از انقلاب تو، گر چه که ماند بی سکونهم ز سکون به دل شود، این همه انقلاب من