شمارهٔ ۱۵۴۶
آفت زهد و توبه شد ترک شرابخوار منیار گر اوست، کی شود توبه و زهد یار من؟
باده هجر خوردنم، رنج خمار در تنمجز ز حلاوت لبش نشکند این خمار من
ای چو تویی نخاسته پهلوی من نشین دمیتا بنشیند از درون آتش انتظارمن
رغبت اگر نمی کنم، ساقی خون خود شوممطرب رایگان تو ناله زیروار من
بی تو دو چشم چار شد، خاک در تو سرمه امسرمه گر از تو بایدم، خاک به هر چهار من
چون تو سوار بگذری، دیده گهر فشان کنمخواه قبول و خواه رد، نیست جز این نثار من
بس که پر از غبار شد دل ز تو، گر نفس زنمخاک به رویم افگند، این دل پر غبار من
رنجه مشو به کشتنم، زان که به رخصت غمتفتنه تمام می کند محنت نیم کار من
لاغ مکن که خسروا، دامن خود ز من مکشچون که ز دست من بشد دامن اختیار من