شمارهٔ ۱۵۴۷
گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان منسوی تو می کشد هنوز این دل ناتوان من
خواب نماند خلق را در همه شهر از غمتدور شنیده می شود در دل شب فغان من
هیچ غبارت از درون می نپذیر دم سکونگر چه شد آب جمله خون در تن ناتوان من
وه که ز جور چون تویی نام غبار بر زباننیست کسی که بفگند خاک بر این دهان من
گر دهیم به جان امان، نزل ره تو عمر منور کشیم به رایگان گرد سر تو جان من
گفتیم از چه ناخوشی، رنج تو چیست، بازگو؟دوری دوستان و بس، دور ز دوستان من
بس که توشوخ و دلبری، گم شود ار دل کسیگر چه که دیگری برد، بر تو بود گمان من
دور مکن ز دامنش گرد من، ای صبا، از آنکدر ره او از این هوس خاک شد استخوان من
خون دل من آب شد از پی روی شستنشخواب نمی رود هنوز از پی این جوان من
خشم کنان بیا که ما صلح کنیم یکدگرجان و دل من آن تو، رنج و غم تو آن من
دوش ز آه دل مرا سوخته بود لب، ولیبخت من آنک نام شه بود برین زبان من
شاه جهان جلال دین، آنک به یک اشارتشدولت بیکرانه شد محنت بی کران من
بگذرد و نیوفتد هیچ به خسروش نظرپیک شتاب می رود ترک سبک عنان من