شمارهٔ ۱۵۰۷
شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست اینمه است این پیش چشمم یا خیال آن نگارست این
رسیده موسم نوروز و هر کس در گلستانیجهان در چشم من زندان، چه ایام بهارست این؟
چه آیم در چمن، ای باغبان، کان گل که هست آنجابه دیده می نمایم دل، به من گوید که خارست این
سیه شد روز من از غم، پریشان روزگارم همنه روز آسایشم باشد نه شب، چون روزگارست این؟
غم هجرم که می سوزد، رها کن تا همی سوزمکه از نامهربانی، چون ببینی، یادگارست این
غبار آورد چشمم ز انتظار و باد هم روزیغباری نآرد از کویش که مزد انتظارست این
مرا گویند بیکاران، چه کارست این که تو داری؟ز دل پرسیدم این، من هم نمی دانم چه کارست این
به غم خوردن موافق نه شوندم دوستان هر دمندارم من روا، زیرانه نقل خوشگوارست این
مرا افسوس می آید ز تیرش بر دل خسروسگش هم ننگرد زین سو که بس لاغر شکارست این