شمارهٔ ۱۲۹۱
نهانی چند سوی یار بینمنهان دارم غم و آزار بینم
ز صد جانب نظر دزدم که یک رهبه دزدی سوی آن عیار بینم
گهی تنهاش خواهم یافت، یاربکه بی اندیشه آن رخسار بینم
چنین هم هیچگه باشد، خدایا؟که سیر آن روی چون گلنار بینم
همه عمرم در این حسرت به سر شدکه رویش بینم و بسیار بینم
تماشا حیف باشد بی رخ دوستکه جانان نبود و گلزار بینم
به روی گل توان دیدن چمن راچو گل نبود چه بینم، خار بینم؟
رو، ای رضوان، تو دانی و بهشتتمرا بگذار تا دیدار بینم
ز غم شب می نخسپم، باشد آن روزکه بخت خویش را بیدار بینم
فرو گویم به چشمت قصه خویشاگر آن مست را هشیار بینم
چنین کافتاد خسرو در ره عشقره بیرون شدن دشوار بینم