شمارهٔ ۳۹
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران راتو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتمای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را
بگذشت از نهایت بی خوابی من، آریدشوار صبح باشد شبهای بیکران را
اندیشه جهانی بر جان من نهادیوانگه به لاغ گویی اندیشه نیست جان را
رسوای شهر گشتم از بس که دیده مندمدم همی تراود خونابه نهان را
از آه سوزناکم دود از جهان برآمدبی تو جهان چه باشد، آتش زنم جهان را
داغ غلامی از من هست ار دریغ باریاز بیع کن مشرف مملوک رایگان را
آن روی نازنین را یکدم به سوی من کنتا بیشتر نبینم نسرین و ارغوان را
شاید اگر بخندد بر روزگار خسروآن کس که دیده باشد رخساره ای چنان را