گنج

شمارهٔ ۳۸

نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم راهست از پیش خرابی درویش و محتشم را
من خاک پای مستی کانجا که ریخت جرعهلغزید پای رندان صد صاحب کرم را
گر در شراب عشقم از تیغ می زنی حدای مست محتسب کش، حدیست این ستم را
گفتی که غم همی خور، من خود خورم و لیکنای گنج شادمانی، اندازه ایست غم را
صوفی که لقمه جوید مشنو حدیث عشقشکز دل نصیب نبود درمانده شکم را
از حاجی بیابان پرسید ذوق زمزمچه آگهی زکعبه پرنده حرم را
هست آرزوی جانان کز خلق رو بتابممن اختیار کردم خلوتگه عدم را
چون کشتی است باری ور هست بیش ور کمتسلیم کرد خسرو، بگذار بیش و کم را