شمارهٔ ۱۵
جانم از آرام رفت، آرام جان من کجاهجرم نشان فتنه شد، فتنه نشان من کجا
آمد بهار مشک دم، سنبل دمید و لاله همسبزه به صحرا زد قدم، سرو روان من کجا
از گریه ماندم پا به گل وز دوستان گشتم خجلجان از جهان بگسست و دل، جان و جهان من کجا
در کار غم شد موریم، بی پرده شد مستوریمتلخ است عیش از دوریم، شکرفشان من کجا
شخصم ضعیف و دیده تر، زان ریسمان و زین گهراینک مهیا شد کمر، لاغر میان من کجا
هر دم جگر، در سوز و تاب، از دیده ریزم خون ناباینک می و اینک کباب، آن میهمان من کجا
دل رفت در مهمان او گفت آن اویم آن اوگر هست این دل زان او، آخر از آن من کجا
من جور آن نامهربان دارم ز خاموشی نهاناویم نیارد بر زبان کان بی زبان من کجا
جان است آن یار نکو، رفته دل خسرو در اوگر دل نرفته است این بگو، این گو که جان من کجا