گنج

شمارهٔ ۱۴

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ازرا۹ بیت
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز راصانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را
او می رود جولان کنان وز بهر دیدن هر زمانجانها همی آید برون، صد عاشق جانباز را
تا کی ز چشم نیکوان بر جان و دل ناوک خورمای کاش تیری آمدی این دیده های باز را
خلقی به بند کشتنم وین دیده در غمازیممن بین که بهر خون خود دل می دهم غمّاز را
عاشق که می سوزد دلش از طعنه باکش کی بوَدشمعی که آتش می خورد آتش شمارد گاز را
دل بانگ دزدیها کند کش بشنوی فریاد مناز ناله هم غیرت برم، دزدم به دل آواز را
تا پاک جان از حد گذشت، افتادگان را بر درتبر نیم بسمل کشتگان، دستوریی ده باز را
سوی تو، ای طاووس جان، دل می پراند این گداز انسان که سوی کبک و بط شاه جهان شهباز را
اعظم خلیفه قطب دین آن کو همای همّتشبالاتر از هفتم فلک دارد محل پرواز را