گنج

شمارهٔ ۱۱۸۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ویش۸ بیت
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویشکه دیده نیز نخواهم که بنگرد سویش
مرا به دیده درون خواب از کجا آید؟که شب نماند به عالم ز پرتو رویش
ولی ز رویش اگر در جهان نماند شبیهزار شب نتوان ساختن ز یک مویش
ز فرق تا به قدم ماه نو شد و پهلوبدان امید که پهلو نهد به پهلویش
ز بس که آینه گشته ست روی زانوی منکه آینه ز چه شد همنشین زانویش؟
به مردمی اگر آیم به کوی او روزیسگم کند به فسونهای چشم جادویش
بدین صفت که کنم کام عیش را شیرینشراب تلخ نماند ز تلخی خویش
خوش آن کسی که کشد جرعه ای ز جام لبشکه مست گشت جهانی چو خسرو از بویش