شمارهٔ ۱۱۸۶
کسی که هست نظر بر جمال میمونشزهی نشاط دل و طالع همایونش
در آب خضر که محلول اوست مایه لطفکه در لطافت محلول ریخت بی چونش؟
هوس ندید که خورشید و ماه خاک شونددر آن زمین که زند گام سم گلگونش
به یک حدیث کند تلخی غمش همه محوچو زهر ناب که جادو کند به افسونش
غلام آن نفسم کامدم به خانه اوبه خشم گفت که از در کنید بیرونش
ز غمزه گر چه کشش بی دریغ می کند اوحیات خواهم با او همه برافزونش
وصال عشق به صدق آن بود که چون لیلیبه خاک رفت، در آغوش خفت مجنونش
خوشم ز گریه چشمم، اگر چه غم زایدز چاشنی مفرح ز در مکنونش
شد از تو خون دل خسرو آب، شادم، از آنکنماز از خوی پا شستن تو شد خونش