شمارهٔ ۱۱۸۵
کرشمه های سر زلف در بنا گوششحدیث درد دلم ره نداد در گوشش
بیا که سر به فدایت نهاده ام، ورنهچنین عزیز ندارم نهاده بر دوشش
نگو که غمزه من خون کس نمی ریزدتو یاد می ده اگر می شود فراموشش
دلم ز پختن سودای وصل سوخته شدکه هیچ پخته نشد کار من به صد جوشش
ز عشق دیدن رویت بمرد و سیر ندیدکه گاه دیدن رویت ز دل بشد هوشش
شد آتشم به جهان روشن و چرا نرود؟که می کنم به تن همچو کاه خس پوشش
به ناشناختگان بیند و نظر نبودبه صد شناخت درین مستمند مدهوشش
چنان شدم که نبیند مرا و نشناسداگر شبی به غلط در کشم در آغوشش
به جور و تلخی هجر تو چون شکر، خسروحلاوتی ست دران باده تا ابد نوشش