گنج

شمارهٔ ۱۱۸۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نش۸ بیت
قبا و پیرهن او که می رسد به تنشمن از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش
کرشمه می کند و مردمان همی میرندچه غم ز مردن چندین هزار همچو منش
عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافتز نازکی بتوان دید روح در بدنش
طفیل آنکه کسان را به زلف در بندیبیار یک رسن و در گلوی من فگنش
به کوی او که شوم خاک، نیست غم مگر آنکز باد گرد غم آلود من رسد به تنش
شهید عشق که شد یار در زیارت اومبارک آمد و فرخنده خلعت کفنش
وصال با وی ازین بیش نیست عاشق راکه کشته گشت و در آمد به زلف پر شکنش
زبان که خواست ز تو، خسروا، نکردی فهمکنایتی ست که برگیر تیغ و سرفگنش