شمارهٔ ۱۶۴۹
بیچاره دلم خون شد در پیش خیال توتا چند هنوز آخر دوری ز وصال تو
عقل و دل و جان از تن، برد این همه عقل از منمن مانده ام و چشمی حیران جمال تو
خنجر کش و بازم کش تا باز رهم زین غمور زانکه بود، جانا، هر چند وبال تو
زینگونه کن من دیدم شکل تو و حال تودشوار برم جان را از دست خیال تو
ای لشکر مشتاقان در پیش رکاب توای گردن سربازان در پیش دوال تو
یارب که چه ظلم است آن، یارب، که چه داغ است اینبر جان مسلمانان از هندوی خال تو
جانی ست مرا هدیه، منمای چنان رویمکاندازه من نبود تعظیم جمال تو
صد قصه فزون دارم از درد دل خسرولیکن به زبان نارم از بیم ملال تو