شمارهٔ ۱۶۴۸
بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلواز آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو
تو شب بر بستر نازی و من تا روز، در کویتمیان خاک و خون غلطان ازین پهلو، از آن پهلو
خیالی ماندم از دستت، برهنه چون کنم خود راکه بر اندام من یک یک شمردن می توان پهلو
چنین شبهای بی پایان و من بر بستر اندوهاز آن پهلو برین پهلو، وزین پهلو بر آن پهلو
اگر بالا کنی یک گوشه ابرو، فرو ماندمه نو کز بلندی می زند با آستان پهلو
وفاداری بیاموز از خیال خویشتن باریکه از من وانگیرد روز تا شب یک زمان پهلو
کنارم گیر تا بر هم نشیند پشت و پهلویمکه دل بیرون شده ست و مانده جایی در میان پهلو
تو خوش می خسپ کز خواب جوانی بس که سرمستیبه هر پهلو که می خسپی نمی گردی از آن پهلو
من و شبها و خاک در که داد آن بخت خسرو راکه بهر خواب پهلویت نهد، ای داستان، پهلو