شمارهٔ ۱۱۰۱
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگرفتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر
دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازدهرگز ندیده ام من، زینسان سوار دیگر
بخشم به زلفش ایمان، هم ناید استوارشآن چشم کافرش بین نااستوار دیگر
هست ار چه کار عیسی جانها به مرده دادنمشکین لب و دهانش دارند کار دیگر
از خنده تو بر جان یک یادگار دارموز داغ هجر بر جان صد یادگار دیگر
هر دو لب تو، جانا، از یک می اند، لیکنهر نرگس تو دارد خواب و خمار دیگر
تا باد راست گه گه بر طره تو بازیاز هر شکنج مویت دارم غبار دیگر
گفتی که یار دیگر ننشست در دل توتو جای می گذاری از بهر یار دیگر؟
یک بار دل به من ده، سوگند می خورم منبینم اگر به خوبان در عمر بار دیگر
یارب، چه صورت است این کش گر نگه کند گلبر خویش باز ناید تا نوبهار دیگر
از دست خوبرویان دیوانه گشت خسروتنها نه او که چون او چندین هزار دیگر